بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي

348

التوسل إلى الترسل ( فارسى )

كردم از جهل خدمت مخلوق * تا ز خالق كنون سزاش اينست عقل ميگويدم برو جان كن * هركه خدمت كند جزاش اينست و در آن شب سياه « 1 » از نامهء گناهكاران و دير بارتر « 2 » از محنت روزگار « 3 » كالف سنة مما تعدون همه شب بانديشه « 4 » دامن در دامن بسته بودم ، و دست بآستين « 5 » بيقرارى بيرون كرده و پيراهن « 6 » كوتاه بالاى صبر را چاك ميزدم ، تا آنگاه موافقت « 7 » دست بلورين صبح قرطهء نيلين فلك را چاك كرد ، و آفتاب نوربخش سر از گريبان افق برزد ، و درر درازى « 8 » از دامن سپهر فرو ريخت ، و نقاب ظلام از رخ هوا مرتفع گشت ، و اگرچه ما در آن ورطهء هايل و سهمگين و سمج « 9 » تنك و تاريك شب از روز نمىدانستيم و هيچ بام از شام نميشناختيم و چندانكه نظر مىانداختيم ظلمات بعضها فوق بعض مىديديم چون حاضران بوقت نماز اعلامى كردندى فرض ايزدى بادا رسيدى . و هم در حداثت سر حادثه - كه هنوز از خمار شراب شبانه سركشى « 10 » باقى بود و از سكرات دهشت واقعه افادت « 11 » ناپديد - بر عادت آنكه بزرگان چون افتادهء را در محل حاجت يابند پايمردى دريغ ندارند - دوستى را از لشكرگاه توفيق رفيق شد تا چند بند كاغذ در مساوى من چون دل و نامهء خود سياه كرد ، و ببدايع تمويهات و لطايف تزويرات آن را لباس قبول پوشانيد ، و لطف كرم منگلى تكز « 12 » نيك بدين كرامت آب داد ، و پاره‌پارهء آتش گرفته را ( استعمال آورد « 13 » ) ، تا بو كه پاره‌پاره ( تازه‌تازه ) بادى در سر افتد كه خيره‌خيره مرا در دل خاك جاى دهند « 14 » ، و اگرنه « 15 » وثيقت محكم بودى و يقين حاصل كه قل لن يصيبنا الا ما كتب الله لنا ، اما بيم « 16 » و هراس كه نبايد « 17 » كه قضا موافق آن قصد جان طلب و سعايت

--> ( 1 ) ظ ، سياه‌تر . ( 2 ) ظ ، و ديرپاىتر . ( 3 ) ظ ، روزگاران . ( 4 ) ظ ، با انديشه . ( 5 ) ظ ، از آستين . ( 6 ) ظ ، پيراهن . ( 7 ) ظ ، كه موافقت . ( 8 ) ظ ، درارى . ( 9 ) ش ، بضم اول ، مغاره و غار . ( 10 ) ظ ، سرگيجش . ( 11 ) كذا و شايد افاقت بوده و تحريف شده است . ( 12 ) ظ ، منگلى تكزرا . ( 13 ) ظ ، اشتعال آورد ( يا ) اشتعال افزود . ( 14 ) ظ ، دهد . ( 15 ) ظ ، و اگرچه . ( 16 ) ظ ، اما از بيم . ( 17 ) ش ، مبادا .